یلدا

سلام به همگی!

اومدم شب یلدا رو به همتون تبریک بگم و برم

امیدوارم شب شاد و پر خاطره ای رو با خونواده هاتون بگذرونید

سلامت باشید

دوستدار همگیتون

یا علی

قاره پرچم..

الهی قاره پرچمده گوزوم وار                                            علی اوغلی ابالفضله سوزوم وار

 

اگر چی نوکری نا قابلم من                                                  اگر دیوانی ام یا عاقلم من

 

او خردا قبرینه چوخ مایلم من                                            منی گوماز او مولا سائلم من

 

 

مریضیم وار شفاسین ایستیرم من                                        چتین دردون دواسین ایستیرم من

 

حوسینون کربلاسین ایستیرم من                                          مزاره با صفاسین ایستیرم من

 

کناره نهر علقمده گوزوم وار                                              علی اوغلی ابالفضله سوزوم وار

خوش گلمور منه!!!

بیر قوشام غملر یوروب اوشماخدا خوش گلمور منه

                                                      باده لر بیر بیر دولور ایچمخ ده خوش گلمور منه

غملرونن بیر زمان شاهلیخ ادیردیم عالمه

                                                      سن گئدن گونن سورا غملر ده خوش گلمور منه

عطریوی آلاردیم هر سحر یللر اسنده سوگلیم

                                                       ایل گلیب آیلار کچیب گونلرده خوش گلمور منه

عشق سورو

در پست قبلی یه شعر از استاد عاصم اردبیلی براتون آماده کرده بودم. یه شعر درباره سورو.این داستان که کاملا واقعی هست رو تقدیم میکنم خدمت شما

اوايل دهه پنجاه كه ايران هنوز جراحتهاي  دو جنگ جهاني   را بر تن داشت و فقر و گرسنگي بيداد ميكرد بيشتر مردم در جهل بيسوادي بودند


در اين زمان ايران وارد برهه جديدي ميشد و براي پيشرفت لازم بود كه مردم هم باسواد شوند . و چنين شد كه نهضت پيكار با بيسوادي شكل گرفت و بعلت كمبود معلم  تصميم بر آن شد كه سربازان با سواد را براي تدريس تحت عنوان سپاه دانش بروستاها بفرستند

 

اكبر از جمله كساني  بود كه وارد سپاه دانش  شد و براي تدريس به يكي از روستاهاي الموت  (قزوین) فرستاده  شد

و در يكي از اتاقهاي ده تدريس دانش اموزان را كه تعدادشان به تعداد انگشتان دست نبود را آغاز كرد

يكي از دانش اموزان اكبر دختري بنام " سورو " بود

سورو دختر خجالتي  15 ساله اي بود كه شوق دانش اموزي او را در اين سن به كلاس كشانده بود

سورو مثل همه دختران ديگه چارقد رنگارنگي به سرش داشت و هميشه چهره اش را با گوشه چارقدش ميپوشاند

اكبر هر روز براي  دانش اموزانش   الفبا و حساب كردن را ياد ميداد   اما دانش اموزانش  كمتر درس ياد ميگرفتند و خسته اش ميكردند

اكبر تنها چيزي كه از اين دانش اموزان ميديد چشمهاي دختران در ميان چارقد و سبكسري و اذيت پسران كه عصبي و خسته اش ميكرد

 

اكبر معمولا هر روز بعد درس براي آب گرفتن كوزه و شستن لباسهاي چركش به چشمه ميان ده ميرفت

هميشه اين وقت روز زنها و دختران ده براي شستن لباسهايشان كنار چشمه مي آمدند و خنده سر ميدادن و سربسر هم ميگذاشتند اما بمحض ورود اكر همه ساكت ميشدند و چارقدشان را روي صورتشان ميكشيدند و از او دوري ميكردند. اين ديگر براي اكبر عادي شده بود و فقط چشماني را ميديد كه  ساكت مشغول كارهايشان هستند

تا اينكه روزي اكبر عصر نزديك غروب تشنه اش شد و بسمت چشمه رفت تا هم كوزه اش را پركند و هم رفع تشنگي

برخلاف هميشه از دور اطراف چشمه خلوت بود و اكبر از اينكه از آب صاف ميتواند بيدردسر  آب بنوشد و براي پر كردن كوزه اش ديگر لازم نيست كوزه را تا ته ابگير ببرد حسابي خوشحال شد

اما برخلاف انتظارش وقتي نزديكتر شد دختري چارقدي را ديد كه مشغول شستن ظرفهاست

دختر بمحض ديدن اكبر گونه هايش سرخ شد و صورتش را پوشند و بلند شد و به اكبر سلام داد

اكبر از صداي دختر او را شناخت

سورو بود

-         سورو اين وقت غروب اينجا چكار ميكني؟

-         آقا معلم اومده بودم ظرفها رو تميز كنم و بعد هم ظرفهايش را جمع كرد و خدا حافظي كرد و رفت

 

 

آنشب چهره سورو در ذهن اكبر پر و كمرنگ ميشد دختر قشنگي بود و با اين فكر بخواب رفت

 

صبح روز بعد اكبر دوباره سر كلاس رفت و اينبار بيشتر به سورو توجه ميكرد و عصرها هم سعي ميكرد براي ديدن سورو به هر بهانه اي لب چشمه برود

و اينگونه بود كه اكبر و سورو بيشتر با هم اخت شدند

 

اما اين شعله عشق در سورو هرروز بيشتر و بيشتر ميشد و سورو هر روز سعي ميكرد قبل اكبر به لب چشمه برسد و و چارقدش را از سرش باز كند و زلفهاي بلند حنائيش را  شانه كند و براي اكبر نشان دهد

 

تا اينكه يه روز اكبر به سورو پيشنهاد عشق داد و سورو هم سريع قبول كرد . آنها به هم قول ازدواج دادند و اكبر قول داد بعد سربازي حتما خواستگاري سورو بياد

روزهاي عشق و عاشقي ادامه داشت و به روزي رسيد كه اكبر سربازيش تمام شد و آنروز براي وداع از هم در گوشه باغي همديگر را در آغوش كشيدند و با اشك از هم جدا شدند تا روزي كه اكبر به خواستگاري سورو بيايد

 

 

روزها گذشت و سورو نگران و دلواپس اكبر بود . اشتياق ديدن اكبر به حدي بود كه هر وقت ماشين شهر به ده مي اومد دوان دوان بالاي پشت بام ميرفت و تا شايد عزيزش برگردد

اما از اكبر خبري نبود

اشتياق ديدن اكبر ، سورو را هر روز بيشتر عاشق ميكرد اما انگار قرار نبود كه اكبر بيايد.

 

يكسال گذشت اما باز هنوز از اكبر خبري نشد. سورو خواستگار داشت و زير بار ازدواج نميرفت. پدرش هر روز او را كتك ميزدكه بايد ازدواج كند اما سورو زير بار نميرفت . هر شب بدنش كبود ميشد و از درد جاي كمربند پدرش خوابش نميبرد اما عشق اكبر انگار نوشدارويي بود براي التيام درد هاي او.

 

اما از اكبر خبري نشد كه نشد.

 

يك روز پدرش او را تهديد كرد كه ديگر نميتواند و نميخواهد خورد و خوراك سورو را تامين كند . فقير است و ندارد و انشب هم سورو كتك مفصلي خورد

 

آنشب هم سورو تا صبح خوابش نبرد . باز داشت به اكبر فكر ميكرد و اينبار تصميم خطرناكي گرفت.

 

او ميخواست نزد اكبر برود

 

بقچه اش را در تاريكي بست و با پول اندكي كه در طي سالها جمع كرده بود براه افتاد

بعلت ترس از روستاييان نميتوانست سوار ماشينهاي شهر بشود و بايد تا شهر پياده ميرفت

 

 

سورو براه افتاد

 

بدنش از كتك ديشب دردناك بود . پاهاي به فلك كشيده شده اش ورم كرده بود و توان راه رفتن نداشت ولي سورو مصمم بود.

 

 

افتان و خيزان با بقچه و چوب دستي اش براه افتاد و با سختي هاي فراوان بشهر رسيد. او ميدانست كه بايد به اردبيل برود چرا كه اكبر بارها و بارها در مورد اردبيل به او سخن گفته بود اكبر از اهالي روستاهاي دور افتاده اردبيل بود

 

از شهريها پرسيد اما كسي نميدانست. به او گفتند كه بايد به قزوين برود. سورو سوار ميني بوس شد و به قزوين رفت.

قزوين شهر يزرگي بود و براي سورو كه در زندگي اش شهر را نديده بود قزوين خيلي بزرگ و شلوغ بود

او بايد كنار جاده تهران اردبيل سوار اتوبوس ميشد اما كلي هم پول لازم بود كه پول همراهش تنها به قزوين كفايت ميكرد و سورو اكنون خسته و گرسنه در شهر غريب مانده بود

 

چاره اي نبود

 

از شانس خوبش پيرمردي برايش دل سوزاند و به او جا داد و اجازه داد به همراه دخترش در خانه ها كلفتي كند و پول سفرش را تامين كند

 

روزهاي سورو در رنج و سختي كار بود و شبهايش  در اشتياق ديدن يار

چند ماهي گذشت و سوري مقداري پول جمع كرد و باز بقچه اش را بست تا به اردبيل برود

سفر با اتوبوس آنهم براي اولين بار برايش هيجان انگيز بود. اردبيل جايي را بلد نبود و به مسافرخانه اي رفت و ساكن شد . اما در اين شهري به اين بزرگي با روستاهاي زيادش آدرسي از اكبر نداشت

 

از فردا شروع كرد ده به ده محله به محله راه افتاد تا اكبر را پيدا كند

نزديك يك سال بود كه بدنبال اكبر ميگشت اما دريغ از يك نشاني

 

مدتها بعد سورو بطور اتفاقي فهميد كه اكبر به خود اردبيل كوچ كرده و در يكي از محلات اطراف ساكن شده است

و پرسان پرسان آدرس اكبر را پيدا كرد

اكنون سورو كار ميكرد و بعد كمي بدست اوردن پول دوباره بدنبال اكبر ميگشت

 

روزهاي انتظار بسر آمده بود. سورو آدرس اكبر را داشت .

يك صبح سورو لباسهاي نوي خود را پوشيد و كمي در آينه بخودش رسيد

قلبش از جا كنده ميشد

اضطراب و شوق فراوان داشت

به آدرس اكبر رفت و زنگ در را زد

 

بچه كوچولويي در را باز كرد . سورو از بچه در مورد اكبر پرسيد. بچه مادرش را صدا زد

خانمي آمد و گفت كه اكبر نيست اما ميتواند كمكش كند چرا كه زن اكبر است

 

 

چشمان سورو تيره و تار شد. باور نداشت

 

 

سورو چشمان خود را باز كرد . انگار در اتاقي بود و چند زن بالاي سرش بودند. سورو از خانه خارج شد و سر كوچه به انتظار نشست.

نزديك شب بود كه سايه اي را ديد . اكبر بود.

سورو بسوي اكبر دويد.

اكبر اورا شناخت و در جايش ايستاد. رنگ به رخسار اكبر نبود.

 

 

-         چرا اينجا اومدي؟

-         اكبر من منتظرت بودم و تو نيومدي..... فراموش كردي؟

-         اما اون فقط يه شوخي بود... آخه   ... آخه  چرا تو شوخي حاليت نيست؟

-         شوخي؟

-         آره من همون موقع....................... زن و بچه داشتم

 

 

سورو باز هم حالش بهم خورد . اما اكبر ديگر نايستاد و رفت

 

 

اما سورو دست بردار نبود. بارها و بارها اكبر و زنش او را كتك زدند و تهديدش كردند . ولي سورو اهل رفتن نبود

 

روزها و شبها گذشتند . تابستان پاييز شد و چله زمستان آمد

سوز اردبيل تبديل به بهار و بعد تابستان شد   .. سورو مجنون شده بود و مجنون وار در كوچه و خيابان راه مي افتاد

خيلي زود قصه اش سر زبانها افتاد و اكبر منفور شهر

امروز بعد سالها سورو غريب آشناي  كسبه بازار و مردم شده است و اكنون سورو پيرزني فرتوت عاشقي است كه مدام اسم اكبر را صدا ميزند . او رمق كار كردن را ندارد و مردم هزينه زندگانيش را ميدهند

يكسالي هست كه خبري از او ندارم بعضي ميگويند كه مرده و بعضي او را زنده ميدانند

سورو مريم باكره اي است كه بعد سالها همچنان پاك ماند

قصه سورو   قصه همه عشاقي است كه در راه عشق از هيچ كاري دريغ نكردند

قصه سورو مثل 3 عاشق و مثل بقيه عشاق ديگر قصه اش سر زبانها بود

و اين بود سرانجام يك عشق