کونلوم...

دولوب ايسـتك شرابيـندان داشـان پيمـانه دير كونلوم

نه پيمـــانه! اگــر درد اهليــسن ميخـانه ديـر كونلوم

نه تاثيــري منـي داناخ داشيـــنان ورســا غافيـــل لر

وفا شهــرينده اوزدن گتمــه ين ديوانـه ديـــر كونلوم

كوچر قوشلار كيمي كاشانه سيز ليق دان غميم يوخدور

بودور فخـريم كي جانان عشقـينه كاشــانه دير كونلوم

يقيـن ديــر آشنـــا لــر سـرّينـي بيــگانه لـــر بولمز

سنيـــلن آشنـــا ديـر هامّـــيا بيـــگانه ديـر كـونلوم

وفاي نابـي آختـــارســـون حنيفــي بيـــرده ياد ايله

كي آهيــلن او گنـــجي گيــزلدن ويـرانه ديـر كونلوم

هیجران گئجه سی...

هیجران گئجه سی چوخ اوزانیب هئچ سحر اُولمور

بختیم ائله یاتمیش کی دوروب بخته ور اُولمور

ایشدیردی منه دونیا ائله بــــــــــــــیر آجی شربت

عالم ده کـــــی بالدا بو دیلیم ده شکر اُولمور

سئودیم کی چَکَم گول اوزووی بــــــیر دفعه شعره

قالدیم کی نیه بو ایشه هئچ بیر هونر اُولمور

اُؤلدوم یاریــــــــــــــــمین آیریلیقین دان آمان آللاه

یانمیش گوزلیم دن ده مــــــنه بیر خبر اُولمور

کافر ده سوزومنن بـــــــوشالیب رحمه گلیب دی

ظالیم نه دن آخــــــــر بو ئورگ ده اثر اُولمور

حیران دی بـــــــوگون مجنونا عالم ده کی قیزلار

بیلمم کـــــــــی نیه لیلا دان آخر نظر اُولمور

بس...

منه دلبر ، او کؤنول مولکونه سولطانیم بس

دین و دل وئرمه گه اول غارت ایمانیم بس

عاشق صادق اوچون محضر شاهید نه گرک ؟

منه اثبات جنون بو سر عریانیم بس

نه ایشیم واردی منیم ، سئیر گولوستانه گئدم

سئیر گولشن منه بو خلوت ویرانیم بس

نئیلیرم سیریمی هر ناکسه اظهار ائله ییم ؟

منه غم یار و رفیقیم دل سوزانیم بس

حور و جنت اولا من ایسته میرم یار اؤزومه

منه یار اولسا اگر اول گول خندانیم بس

چوخ دا تعریف ائله مه باغ بهشتی ، زاهید

کی اونون کوئی منیم روضه رضوانیم بس

بولبول و طوطی و قمری سنه ارزانی اولا

ای نباتی منه بو طبع سخندانیم بس

سال من...

لب باز می کنند غزلهای لالِ من

کی میشود به نام تو تحویل سال من؟

مثل هوای شرجیِ چشمِ تو در دلم

باران گرفته است و خراب است حال من

من قسمتم کویرترین جای نقشه است

دریای چشم های شما نیست مالِ من

کم کم بخار می شود از ذهنِ آبگیر

بارانِ خاطرات تو... رودِ زلالِ من

شعر از بلور چشمِ شما آب می خورد

با این حساب، پیش تو ظرفِ سفال من

شاید فقط برای شکستن مناسب است

شاید فقط برای شکستن، سفالِ من

حالا سوار می شوی و قطار سوت می کشد

بر ریلها قطارِ شما ... بی خیالِ من

لبخند می زنم، « به خدا می سپارمت »

خیس است، خیس گریه ولی دستمال من

حالا رسیده است به دیماه سال من

دیگر نمی رسند غزلهای کالِ من

حل المسائل همه ی مشکلاتِ من

پاسخ نمی دهد به علامت سوال من

حافظ به من، جواب درستی نمی دهد

از قهوه های تلخ بپرسید فال من

یک دفتر سفیدِ غزل روی میز توست

خط خورده من ، تباه شده من، مچاله من

بر گردنِ تمام غزلهام، حلقه است

مثل طنابِ عشق تو... تنها مدال من

بی اتفاق تازه ای امسال هم گذشت

کی می شود به نام تو تحویل سال من؟

و عشق...

او همسرش را دید که از خیابان رد می شود.یک بارانی قرمز رنگ پوشیده بود که اغلب قسم میخورد آن را دور می اندازد ، اما سالهای سال بود که دوباره سر از کمدش در می آورد.همه چیزش شبیه هم بود. این همان وبژگی بود که در دیدار اولشان او را جلب کرده بود. .. لباسهایی که دوباره و دوباره میپوشید... بسته های دست نخورده ماتیک... آواز...آوازی که در حال پودینگ درست کردن می خواند... همه به زندگی ای تعلق داشت که اکنون تصور می کرد تمام شده. زندگی ای که تصمیم داشت در فاصله بین دسر و غذا آن را تمام کند.

وقتی او خندید، نزدیک بود داد بزند:

من دارم ترکت میکنم! پس لبخند نزن!

اما فقط جرعه ای از مشروب خودش را به او داد.

وقتی او به گونه ای که هرگز قبلا ندیده بود شروع به گریه کرد، در ابتدا فکر کرد: می داند که می خواهد به خاطر ماری کریستین او را ترک کند.یک مهماندار بلوند جذاب که در ١٨ ماه گذشته عاشقش بود. « همینه»اون می دونه؛ به خاطر سن اش.باید حدسش را میزدم.همچنان در حال گریه او چند کاغذ را بیرون آورد و به او داد.در کلنیک امراض سرطانی آنها گفتند او سرطان خون پیشرفته دارد.در یک لحظه اندیشه ای در سرش شکل گرفت و با صدایی قوی و آهنین به خودش گفت: « تو از پسش بر می آی!»

موقع رفتن سه پرس از غذای مورد علاقه همسرش را سفارش داد و اس ام اسی برای معشوقش فرستاد: « من رو فراموش کن.» و از همسرش به هر شکل ممکن پرستاری کرد.تابلو هایی را به دیوار های خانه آویخت.در طول روز او را به دیدن فیلمهای مورد علاقه اش برد.همراهش با فروشنده ها چانه می زد، اگر چه همیشه از چانه زدن متنفر بود.خواندن کتاب عاشقانه با صدای بلند برای او.هر کار کوچک و بزرگی که رنگ متفاوتی داشت.او میدانست که دیگر قادر نخواهد بود آنها را برای او انجام دهد.

همچون مردی عاشق رفتار می کرد. او دوباره مردی عاشق شده بود.

هنگامی که او در آغوشش مرد، او به یک بیهوشی عاطفی رفت و هرگز بهبود نیافت.

حتی حالا پس از گذشت سالیان ، قلب او هر وقت زنی را در بارانی قرمز می بیند، می لرزد


نامه ای از سوی خدا...

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،
حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی.
اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای
وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی ....

یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.
بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی
و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات باخبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظر بودم. با آنهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلا وقت نداشتی
با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت
می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.
بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟
در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛
در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،
شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.

موقع خواب ...، فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آنکه به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی،
به رختخواب رفتی و فورا به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالا متوجه نشدی که من همیشه
در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.

من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور
با دیگران صبور باشی. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن،
دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.

خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛
سراسر پر از عشق تو... به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد،
می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.

روز خوبی داشته باشی ...

دوست و دوستدارت: خدا